آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - ابيات و امثال تازى در سندبادنامه - هنر على محمد
ابيات و امثال تازى در سندبادنامه
هنر على محمد
از آن هنگام كه ابوالمعالى, نظام الملك, معين الدين نصراللّه بن محمّد بن عبدالحميد بن احمد بن عبدالصّمد شيرازى ـ منشى ديوان بهرامشاه غزنوى ـ در حدود سالهاى ٥٣٨ تا ٥٤٠ هجرى قمرى, ترجمه عربى كليله و دمنه ابن مقّفع را, جامه فارسى پوشانيد و ترجمه و نگارش آزاد خود را با آيات شريف قرآنى و احاديث و اخبار و جمله هاى مأثوره و ابيات عربى و فارسى آراست و شيوه اى نوآيين در نثرنويسى فارسى به وجود آورد; لااقل تا چند قرن, چنان روشى در فارسى نويسى, سرمشق غالب اهل قلم گرديد و بسيارى از نويسندگان مقلّد او شدند. تا آنجا كه تا ظهور سعدى, كمتر كتابى منثور را مى توان يافت كه از روش نويسندگى ابوالمعالى, متأثّر نشده باشد.
غالب مقلّدان كه استعداد و توانايى وى را در نويسندگى نداشتند; به آوردن مفردات و مركّبات و امثال و ابيات تازى, چنان ولعى از خود نشان دادند كه كتب آنها, مصداق بارز (تعقيد) و (اسهاب) و (اطناب مُملّ) گرديد.
نويسنده سندبادنامه
از جمله كسانى كه از شيوه نگارش نصرالله منشى پيروى كرده اند; يكى هم بهاءالدين (يا ظهيرالدين) محمّد بن على بن محمّد بن الحسن الظهيرى الكاتب السمرقندى, مشهور به (ظهيرى سمرقندى) است كه دبير سلطان قلج طمغاج خان ابراهيم ـ از سلسله آل افراسياب ـ بود و در حدود ٥٦٠ قمرى, ترجمه و نگارش جديدى از سندبادنامه پرداخته است.
سندبادنامه از كتاب هايى است كه در روزگار, انوشيروان خسرو اوّل ـ پسر قباد پادشاه ساسانى ـ به فارسى ميانه نوشته شده بوده است و به حدس صائب استاد مينوى, شايد مؤلف آن, همان برزويه طبيب مَروزى بوده است.
بعضى از محققان قديم ما و پژوهشگران جديد بيگانه, اصل و منشأ اين داستان را, از هندوستان دانسته اند; ولى تقريباً ثابت شده است كه اين كتاب مانند (بِلَوهَر و بوذاسف) در ايران تأليف و تحرير شده است.
سندبادنامه از پهلوى (فارسى ميانه) به سُريانى و از سُريانى به يونانى ترجمه گرديد و در يونانى به نام SYNTIPAS يا (داستان هفت دانا) معروف شد.
(دلوپاتُس) (DOLOPATHOS) نيز تحرير ديگرى است از SYNTIPAS كه در قرن هاى دوازدهم و سيزدهم ميلادى به لاتينى و نظم فرانسوى انشا شده است. سندبادنامه به عبرى و از عبرى دوباره به لاتينى برگردانده شد كه در اروپا بسيار معروف گرديد و از اين راه به زبان هاى مهم اروپايى ترجمه شد.
از روى نسخه پهلوى روزگار انوشروان, ترجمه اى هم به زبان عربى منتشر شد كه (اَبان لاحقى) (اَبان بن عبدالحميد بن لاحق, شاعر تازى گوى ايرانى نژاد) در قرن دوم هجرى, آن را به نظم عربى درآورد. مترجم سندبادنامه از پهلوى به عربى, به نظر استاد مجتبى مينوى, شايد موسى بن عيسى الكسروى بوده است; زيرا در قديم ترين ترجمه موجود اين داستان ـ كه ترجمه يونانى آن, به قلم (اندرئوپولوس) يونانى, در شهر مَلَطيَه, مابين سال هاى ٤٨٠ـ٤٩٠ صورت گرفته است ـ نام (موساى پارسى) به عنوان مؤلف يا منشى قصّه برده شده است.
نظم سندبادنامه
اين داستان را رودكى به نظم فارسى درآورده بوده است; زيرا, در بعضى از كتاب هاى لغت فارسى (مثلاً لغت فُرس اسدى توسى) ابياتى به بحر رَمَل, از رودكى (يا منسوب به وى) آمده است كه مربوط به قصه هاى سندبادنامه است و آقاى دكتر محمّد دبير سياقى, اين ابيات را, در مقاله اى گرد آورده است.١
در عهد سامانيان نيز خواجه عميدالدين ابوالفوارس القنارزى, به امر امير ناصرالدين ابومحمّد نوح بن نصر سامانى, سندبادنامه را, از عربى به فارسى ساده ترجمه كرد كه ظاهراً, از بين رفته است. يك قرن پس از آن, (ازرقى هروى), شاعر معروف قرن پنجم, بر آن بوده است كه سندبادنامه را به نظم فارسى درآورد; ولى سرانجام اين كار, بر ما معلوم نيست.
شاعرى گمنام, به سال ٧٧٦ق, سندبادنامه را منظوم ساخته است كه ابياتش, غالباً سست و سخيف است و نسخه اى خطّى از آن در كتابخانه ديوان هند INDIA OFFICE در لندن موجود است.
از نظر ساختمان, سندبادنامه, همانند كليله و دمنه است: يك داستان اصلى كه در ضمن آن, قصه هاى متعدد مى آيد و از نظر موضوع و محتوا, شبيه است به داستان (سياووش و سودابه) يا قصه (يوسف و زليخا).
پسر فرهيخته و زيباروى پادشاهى, مورد توجه و علاقه يكى از زنان حرمسراى پادشاه قرار مى گيرد و راز عشق خود را براى آن پسر فاش مى كند و اظهار مى نمايد كه اگر تسليم عشق و محبت او بشود, پادشاه را با ماده اى زهرآگين از بين مى برد و او را به جاى پادشاه, بر تخت مى نشاند. وقتى پسر پادشاه از شنيدن چنان سخنانى, متنفّر مى شود و خواهش نفسانى وى را رد مى كند; زن بد سيرت به حضور پادشاه مى رود و با زبان آورى, پسر او را به داشتن انگيزه هاى پليد متّهم مى سازد.
پادشاه, بى درنگ, حكم به كشتن پسر مى دهد; امّا, سندباد, معلّم پسر پادشاه, از روى دلايل نجومى, دريافته است كه شاگردش بايد هفت روز سكوت كند والاّ جان خود را از دست خواهد داد. وقتى خبر واقعه به وزيران هفتگانه مى رسد; آنها تصميم مى گيرند كه در هفت روز منحوس, با فكر و تدبير درست, از كشتن شاهزاده جلوگيرى كنند تا پس از گذشت آن مدّت, پسر پادشاه خود بتواند ماوقع را بازگويد.
در مدت هفت روز ياد شده, هر وقت كه مى خواهند به فرمان پادشاه, پسر را به قصاص رسانند, يكى از وزيران, در باب مكر و خدعه زنان و زيان شتابكارى, دو قصه مى گويد و پادشاه را, از اجراى حكم منصرف مى سازد و روز پس از آن, زن فريبگر, درباره گناهكارى و زشتكارى مردان, حكايتى مى گويد و از پادشاه درمى خواهد تا پسر را به مجازات رساند.
سرانجام, هفت روز مى گذرد و روز هشتم, پسر پادشاه, به دستور سندباد حكيم, لب به سخن مى گشايد و تهمت را از خود مى راند و در نتيجه, زن بدسيرت و زشتكار به مجازات مى رسد.
.*.
نثر سندبادنامه, از نوع نثر فنّى و مصنوع است كه البته براى خوانندگان امروزى, (دشوارخان) و (دشوارفهم) است و نويسنده گاه به عادت اهل قلم آن روزگار, از موضوعى غير اخلاقى, نتيجه اخلاقى و تربيتى گرفته است.
.*.
در باب سندبادنامه, به زبان فارسى, بجز مقاله كوتاه مرحوم حسن قاضى طباطبايى و مقدمه آقاى دكتر شعار بر (اغراض السّياسه) و (برگزيده سندبادنامه) ـ كه همانند مطالب (تاريخ ادبيات در ايران) و (گنجينه سخن) و (تاريخ نظم و نثر در ايران) در اين باره است ـ دقيق ترين نوشته ها, افادات علامه مرحوم استاد مجتبى مينوى است كه مأخذ گفتار بسيارى از استادان معاصر در حق سندبادنامه است. اين افادات به مناسبت, در چند جا از كتاب معتبر ـ پانزده گفتار ـ آمده است كه با كمال ايجاز, وافى به مقصود است و مأخذ عمده اينجانب در تسويد اين سطور است.
مقدمه مبسوط شادروان احمد آتش ـ از تركان پارسى گو ـ بر چاپ سندبادنامه خود و نيز تحقيق مفصّل B.E.PERRY, به انگليسى در مجلّه FABULA (شماره اوّل و دوم, ص١تا٩٤) و آنچه (شُوان) (CHAUVIN) ـ كتاب شناس معروف ـ در (كتاب شناسى كتاب هاى عربى (BIBLIOGRAPHIDESOUVRAGESة;) ذيل عنوان (SYNTIPAS) در مجلّد هشتم, در باب اصل سندبادنامه و ترجمه آن به زبان هاى گوناگون و خلاصه داستان ها نوشته است, از ديگر مآخذ قابل اعتنا در مانحن فيه است.
چاپ هاى سندبادنامه
معتبرترين چاپ سندبادنامه تا به امروز, همان است كه شادروان احمد آتش, در سنه ١٩٤٨ مسيحى در استانبول, همراه با مقدمه اى مفصّل به تركى عثمانى و خطّ لاتين طبع كرده است.
در تنقيح و تصحيح متن, مصحّحِ شادروان را, اشتباهات و غفلت هايى دست داده است كه چاپى ديگر را, از اين متن, به شيوه (نقد علمى متون) لازم مى نمايد.
فارسى ماوراءالنهرى, از نظر صرفى و نحوى, خصوصيّاتى دارد كه در طبع كتب آن سامان, بايد مورد عنايت قرار گيرد.
٢. در ارديبهشت ماه ١٣٣٣ش چاپ ديگرى از اين كتاب, به تصحيح ع.قويم, به وسيله كتاب فروشى ابن سينا و خاور, در طهران منتشر گرديد كه اساس آن دست نوشته اى بوده است كه از روى نسخه خطّى سندبادنامه, متعلق به كتابخانه موزه بريتانيا, براى مرحوم مغفور, محمّد قزوينى نويسانده شده بوده است كه علاوه بر داشتن اغلاط فراوان, اصل آن از نسخ متأخّر به شمار مى رود. هرچند مصحّح در پايان صفحه ١٦٢ نوشته است. (بيشتر داستان هاى سندباد در جُنگى به دست آمد و در تصحيح كتاب از صفحه ٣٣, از آن نيز استفاده شد.)
٣. به سال ١٣٥٣ش, (برگزيده سندبادنامه) به كوشش آقاى دكتر جعفر شعار, در سلسله انتشارات (شاهكارهاى ادبيّات فارسى) منتشر گرديد كه اساس طبع آن, سندبادنامه چاپ تركيه به تصحيح احمد آتش است.
٤. در سال ١٣٦٢ش. سندبادنامه طبع تركيه, با حذف مقدمه تركى آن, به صورت افست, به وسيله يكى از ناشران طهرانى انتشار يافت كه تحقيقات مرحوم استاد مينوى, به عنوان (پيشگفتار) بر آن افزوده شده است.
ز. موضوع اين يادداشت ها
آنچه در ذيل آورده مى شود, ترجمه تحت اللفظ بعضى از ابيات و امثال و جملات مأثوره سندبادنامه است كه گاهى براى توضيح بيشتر و روشن كردن معانى, ترجمه اى منظوم يا منثور از گذشتگان و يا ابيات فارسى متناسب با مورد ترجمه افزوده شده است.
به يقين, در اين كار نيز, همانند كارهاى ديگر, (نسيان) و (اشتباه) راه يافته است كه تذكار خوانندگان نكته ياب فهيم و انتقادهاى مستدلّ دور از غرض, باعث تصحيح آن اشتباهات خواهد گرديد. مكمّل اين يادداشت ها, (مآخذ اشعار و امثال تازى و فارسى سندبادنامه) و (مآخذ حكايت ها) و تمثيل هاى سندبادنامه) و نيز (خصوصيات نثر سندبادنامه) است كه عن قريب به طبع خواهد رسيد.
*
ص٤: اَلظّلمُ فى شِيَم النُّفوسِ فإن تَجِد
ذاعِفَّةٍ فَلِعِلَّةٍ لا§يَظلمُ
ستمگرى از خوى نفس هاست; اگر شخصى پاكدامن را بيابى كه ستم نمى كند; به علّتى است.
عادت آدمى است ظلم و ستم
وگرش علّتى است, ناچار است
ص٤: اَلدّينُ وَالمُلكُ توأمانِ: دين و فرمانروايى همزادند.
افزودنى است كه اين جمله مأثوره كه در متن كتاب, حديث به شمار آمده و به پيامبر بزرگ اسلام(ص) نسبت داده شده است; مأخوذ است از عبارتى از (عهد اردشير) ـ يعنى وصيّت نامه (اردشير) براى شاهان بعد از او ـ كه (ابوعلى مِسكَوَيه), ترجمه عربى آن را در (تجارب الاُمَم) نقل كرده است و مرحوم على اكبر دهخدا, آن را, از روى (تجارب الامم) در (آمثال و حكم)٢ درج نموده است.
جمله مانحن فيه در تجارب الامم٣ چنين است:
(وَاعلَموا انَّ الملك وَالدّين اخوان توأمانِ…).
نظامى گنجه اى نيز گفته است٤:
(نزدِ خرد, شاهى و پيغمبرى
چون دو نگينَند در انگشترى
گفته آنهاست كه آزاده اند
كاين دو, زيك اصل و نَسَب زاده اند.)
ص٥: مَن غَلَبَ سَلَبَ: هركه غالب شود; مى ربايد. از نظر معنى و مورد استعمال, شبيه است به مَثلِ سائر: (مَن عَزَّ بَزَّ) (هركس برنده شود, لخت مى كند.)
ص٦: اَسعدُ الرُّعاةِ مَن سَعِدَت بِهِ رَعيَّتُه: نيكبخت ترين فرمانروايان, كسى است كه مردمان سرزمينش, به واسطه او, خوشبخت شوند.
ص٧: لَولا العُقولُ لَكان اَدنى ضَيغَمٍ
اَدنى اِلى شَرَفٍ ِمِن الانسان
يعنى: اگر خرد وجود نمى داشت; پست ترينِ شيران, به شَرَف, از انسان نزديك تر مى بود. ناصرِ خسرو نيز گفته است٥:
(گر خطير آن بُوَدى كِش دل و بازوى قوى است
شير بايستى بر خلق جهان, جمله امير)
ص٩: وَالعَدلُ مَدَّ عَلَى الاَنامِ جَناحَهُ
فَعَلَى الحَمامَةِ لايصولُ الاجدَلُ:
عدل, سايه بر سرِ عالميان انداخت و كبوتر از مضراب عقاب, فارغ البال, روزگار گذاشت.٦
ص١٠: لازالَت مُضيئةَ المعلَم راسِخَةَ العَلَم: همواره, روشن نشان و برافراشته (استوار) درفش باد:
ص١٠: اَبَدَ الدَّهر: همواره تا روزگار برجاست.
ص١٠: لازالَت معمورة الاطراف والاركان, محميّه الاكناف والبنيان:
همواره اطراف و پايه هاى آن, آبادان و استوار باد و كرانه ها و بنيادش, از بدى در امان باد:
ص١١: ذو طَلعَةٍ لَو قابَلَت شَمسَ الضُّحى
سَجَدَت لَها مِن هَيبةٍ وَ جلالِ
يعنى: صاحب ديدارى است كه هرگاه خورشيدِ چاشتگاه با او روبرو گردد; از بيمِ بزرگى و بزرگوارى او, وى را سجده بَرَد.
ص١٣: لَم يَحكِ نائلَكَ السَّحابُ وَ اِنَّما
حُمَّت به فَصَبيُبها الرُّخَصاءُ:
شباهت ندارد عطاى ابر, به عطاى تو; جز اين نيست كه ابر, چون عطاى تو را ديده است; از آتش حَسَد, در تب شده و عَرَق كرده است و اين باران, عرقِ تبِ اوست.
ص١٤: لَقَد حَسُنَت بِكَ الا وقاتُ حَتّى
كَأنَّك فى فَمّ الزَّمَنِ ابتِسامُ:
به تحقيق, روزگار از براى تو نيكو شده است. مانند اين است كه تو, در دهان زمانه لبخند مى زنى.
ص١٥: اَقامَت فى الرّقابِ لَهُ اَيادٍ
هِيَ الاَطواقُ وَالنّاس الحمامُ:
حقوق نعمت هاى او بر گردن بندگان, ثابت گرديد; همچون طوقى كه بر گردن كبوتران است.
سعدى هم مى گويد٧:
مرغ جانم را به مشكين سلسله
طوق بر گردن نهادى چون حمام
ص١٨: وَ لَمّا رَأيتُ النّاسَ دونَ مَحِلّهِ
تَيَقَّنتُ أنَّ الدَّهر لِلناسِ ناقِدُ:
چون (مقام) مردم را پايين تر از مقام او ديدم; يقين حاصل كردم كه روزگار, از براى مردمان, ناقد (خوبى) است (گزيننده بهينِ مردمان است).
ص٢١: ما§ كُلُّ ما§ يَتمنَّى المَرءُ يُدِركُهُ
تَجرى الرّياحُ بِما§ لاتَشتَهى السُّفُن:
انسان به هر چيزى نمى رسد كه آن را, آرزو مى كند. همان طور كه وزش بادها, در جهتى نيست كه كشتى ها را سودمند افتد.
ترجمه منظومى از اين بيت معروف (متنبّى) در كتاب ديگر ظهيرى سمرقندى, اغراض السّياسة و اَعراض الرّياسة٨ آمده است:
(چرخ نه چنان رود كه خواهد مردم
باد نه چنان وزد كه خواهد كشتى)
همين بيت, در (گنجينه سخن)٩ اين گونه منقول است:
(روز, نَه چونان بُوَد كه خواهَد مردم
باد, نه چونان رَوَد كه خواهد كشتى)
ص٢١: فَلَستَ بِأوَّلِ ذى هِمَّةٍ
دَعَتهُ لما لَيسَ بِالنّائِلِ
او نخستين شخص با همّتى نيست كه در انديشه رسيدنِ به چيزى است كه هرگز به آن نمى رسد.
ص٢٢: كَلامُ كنَورِ الرُّبَى فا§حَ غَضّاً
وَ قَد غازَلَتهُ شَآبيبُ قَطرِ
وَريحُ الشَّمالِ جَرَت ثُمَّ جَرَّت
عَلي§ صَفحَةِ الارضِ اَذيالَ عِطرِ
وَعَرفِ الخُزامَى وَ عُرف النَّدامَى
وَتَدوارِ خَمرٍ وَاَنواِ جَمرِ
وَنَجمِ اللَياليِ وَنَظمِ اللآلى
وَ مَغبُوطِ عُمرٍ وَ مضبوطِ اَمرِ
اين ابيات كه از گفته هاى (اَلحَريرى صاحب المقامات) است (فى مسعود سعد) در يكى از مَخطوطات كهن چنين به فارسى برگردانيده شده است.١٠
سخنى است چو شكوفه پُشتِها كه بوى داد تازه
و بازى كرده است با او پاره هاى از باران
و چو باد شمال برفت, پس آنگاه بكشيد
بر روى زمين, دامن هاى بوى خويش
و چو بوى خوش خزامى ـ يعنى گياهى خوش بوى ـ
و چو گشتن مى و چو روشنايى هاى انگشت زنده و چو لطف هاى نديمان
و چون ستاره شب و چون نظم كردن مرواريد
و چو عمر رشك برده و چو كار در ضبط آورده.
ص٢٣: اَدامَ اللّهُ مُلكه: خداى فرمانروايى او را پايدار داراد!
ص٢٥: وَاللّهُ وَليّ التّطويل بِاتمامه اِنَّه وَليّ الاجابَة: خداى است كه از براى به پايان آوردن آن, عمر را طولانى مى سازد. همانا كه او اجابت كننده (دعا) است.
ص٢٥: اَنارَ اللّهُ برهانه: خداوند حجّت او را به او بياموزاد: (يا: خداى, حجّت او را, بر زبان او نهد.)
ص٢٦: شَيَّدَ اللّه اَركانَها وَثَبّت بُنيانَها§: خداى, پايه هاى (فرمانرواييِ) او را بلند گرداناد و بنيادش را استوار كناد:
ص٢٧: اَعزَّ اللّهُ اَنصارى: خداوند ياران او را پيروز گرداناد:
ص٢٧: فَاِنَّهُ القادِرُ عَلي§ ذلك وَالمُوَفّق لَه: پس اوست توانا بر اين (كار) و توفيق دهنده از برايِ (انجام) آن.
ص٢٨: عَلى ذا مَضَى النّاسُ اجتماعُ فُرقَة
وَمَيت وَ مَولود وَقالٍ وَوامقُ:
پيش از ما نيز, مردمان اين گونه مى زيسته اند; گاهى با هم جمع بوده اند و زمانى از يكديگر جدا. بعضى از آنها از دنيا مى رفته اند و برخى به دنيا مى آمده اند. بعضى از آنان, دوستدار هم بوده اند و برخى دشمنى كننده با هم.
ص٢٩: لَولا جَرير وَالفَرَزدَقُ لَم يَدُم
ذِكر جَميل مِن بَنى مَروان
وَتَرَى ثَناءَ الرّوذكيِّ مُخَلَّداً
مِن كُلِّ ما§ جَمَعَت بَنُو سامانِ
وَغِنآءَ بَهر بَدٍ بَقيّةُ كُلِّ ما
مَلَكَتهُ فى الدُّنيا بَنُو ساسانِ
وَ مُلوكُ غَسَّانٍ تفانَوا غَيرَها
قَد قالَهُ حَسَّانُ فى غَسّانِ
اگر جرير و فرزدق نمى بودند; نام نيكى از بنى مروان نمى ماند و درمى يابى كه از همه آنچه, سامانيان گرد آوردند; [تنها] مديحه رودكى, جاودان, مانده است و, نواى بار بد باقى مانده است از آنچه ساسانيان در دنيا صاحب آن شده بودند. نيز, پادشاهان غَسّان, از ميان رفتند; امّا سخنانِ حَسّان, درباره ايشان به جا مانده است.
شريف مجلّدى (يا: مخلّدى) گرگانى گويد:١١
از آن چندان نعيم اين جهانى
كه ماند از آل ساسان و آل سامان,
ثناى رودكى, مانده است و مدحت
نواى بار بد مانده است و دستان
شاعرى ديگر نيز گفته است١٢:
بسا كاخا كه محمودش بنا كرد
كه از رفعت, همى بامَه, مِرا كرد
نَبينى زان همه, يك خشت بر پاى
مديح عنصرى, ماندست بر جاى
ص٣٢: خُذ ما صَفا لك فَالحَياةُ غُرور
وَالدَّهرُ يُعدِلُ تارَةً وَيجورُ
لا§تَعتَبِنَّ عَلَى الزَّمانِ فَاِنَّهُ
فَلَك عَلي§ قُطبِ اللَّجاج يدورُ
اَبَداً يولِّدُ تَرحَةً مِن فَرحَةٍ
وَ يصُبُّ غَمّاً مُنتَهاهُ سُرورُ
از براى خود آنچه را برگزين كه پاك است; چه زندگى فريبكار است و روزگار, گاه دادگر است و گاه ستم مى كند. زمانه را ملامت مكن! زيرا, آن چرخى است كه بر قطبِ (يا: محورِ) ستيهندگى مى گردد.
(روزگار) هميشه, اندوه و درد را, از شادى مى آفريند و درد و غمى (بر تو) مى ريزد كه پايانش شادمانى است.
ظاهراً, صدرِ مصراع اوّل برگرفته از حديث معروفِ: (خُذ مِنَ الدَّهرِ ما صَفا وَمِنَ العيشِ ما§كَفي…) است. در (محاضرات الادباء) ج١, ص٣٢١, و (عيون الاخبار, ج٣, ص١٠٩, ابياتى از (ديك الجنّ) و (ابن اَبى حازم) منقول است كه خصوصاً به حديث مَروى ناظر است….
(سعدى) هم گفته است١٣:
به يك خرده مَپسند بر وى جفا
بزرگان بگفتند: (خُذ ماصَفا)
ص٣٤: مَن يَزرَعِ الشَّوكَ لَم يَحُصد بِهِ العِنَبا: هركه خار, كارَد; انگور نَدرَوَد.
در اين مصراع معروف (صالح بن عبد القدّوس), در بعض مآخذ و منابع, به جاى (لَم يَحُصد), (لا§يَحُصد) آمده است كه هر دو, رساننده يك مفهوم است.
ص٣٤: وَلَرُبَّ شَهوَةِ ساعةٍ اَورَثَت حُزناً طَويلاً; چه بسا هوسى زودگذر و كوتاه كه اندوهى طولانى را باعث شود.
در متن (سِندبادنامه) به صورت نثر, طبع شده است. در برخى از منابع, حديث به شمار آمده است. امّا در ديوان (اَبى العَتاهِيَه)١٤ به صورت بيتى كامل, ضبط گرديده است:
وَلَرُبَّ شَهوَةِ ساعَةٍ قَد
اَورَثَت حُزناً طَوِيلاً
ص٣٦: ما§لَذَّة المَرءِ فى الحَيوةِ وان
عاشَ طَويلاً فَالموتُ لاحِقُها
مَن لَم يَمُت عَبطَةً يَمُت هَرَماً
لَلِمَوتُ كَأس وَالمَرءُ ذائقُها
يعنى: مرد را لذّتى از زندگانى نيست; چه, مرگ او را درمى يابد; اگرچه بسيار زِيَد.
آن كس كه به هنگام جوانى و تندرستى نميرد; در پيرى و فرسودگى مى ميرد. مرگ را جامى است كه مرد, نوشنده آن است.
ص٣٧: بِالبُعدِ يُعرَفُ قيمَةُ التَّقريب: در دورى و جدايى, ارزش نزديكى شناخته مى شود.
ص٣٩: اَلمَوتُ آتٍ وَالنُّفُوُس نَفائس
وَالمُستَغِرُّ بِما§ لَدَيه الاَحمقُ:
مرگ آمدنى است و جانها گرانبها هستند. مَردى كم خرد است كه به آنچه (از دنيا) در نزد اوست, به غفلت افتد.
ص٤٤: فَما§ عَلَى التِّبرِ عار
فى النّارِ حين يُقَلَّبُ
اين بيت كه در (مقامات حريرى ـ آخر مقامه دوم) نيز منقول است, به دست مترجمى ناشناخته چنين به فارسى برگردانيده شده است: (كه نيست بر زرِّكانى ننگى در آتش, چو آن را بگردانند.)١٥
ص٥٨: اَلبَحرُ لاجارَ لَهُ وَالسُّلطانُ لاصديقَ لَهُ; دريا را همسايه اى و فرمانروا را دوستى نيست.
ص٦٣: خلاف الوَعدِ كَشَجرةِ الخلافِ لَهُ رُواء خُضرَة وَطَراوَة ونضرَة وَمالَهُ زَهَر وَلاثَمَر
به دروغ وعده دهنده, همانند درختِ بيد است; او را سيرابى و سرسبزى و خرّمى و تازه رويى است; امّا شكوفه و بَر, نيست.
ص٦٧: اِيّاكُم وَالمُلوكَ فَاِنَّهُم يَستَعظِمونَ رَدّ الجوابَ وَيَستَحقِرونَ ضَرب الرّقاب
از فرمانروايان به دور باشيد! چه, آنها پاسخ گويى را (گناه) بزرگ مى شمرند و زدن بندگان را كوچك مى دانند.
ص٦٨: فَلَولا رَجاءُ الوَصلِ ما§عِشتُ سا§عَةً
وَلَولا مَكانُ الطَّيفِ لَم أتَهَجَّعِ
اگر, اميدِ وصال نمى بود; من ساعتى نمى زيستم و اگر خيال نمى بود; در شب نمى خفتم.
ص٧١: اِذا رأيتَ نُيوبَ الليثِ بارِزَةً
فَلا تَظُنَّنّ أن الليثَ مُبتَسِمُ:
چون ببينى كه دندان هاى شير, نمايان شده است; گمان مبر كه شير, خنده بر لب دارد.
اسدى طوسى نيز در گرشاسب نامه گفته است١٦
نبايد شد از خنده شَه دلير
نه خنده است دندان نمودن ز شير
در (تاريخ بناكَتى) اين بيت ديده مى شود١٧:
چون شيرِ ژيان, به تو نُمايد دندان
زنهار! گمان مبر كه هست او خندان
ص٧١: ذُوالجَهلِ يَفعَلُ ما ذُوالعَقلِ يفعله (يا: فاعِلُهُ)
فى النّائباتِ وَلكن بَعدَ مَا افتَضَحا
نادان, در حوادثى كه نازل مى گردد (يا: سختى ها), همان كارى را مى كند كه خداوند خرد مى كند; وليكن بعد از آن كه رسوا گشته باشد.
ص٧٢: نَحنُ الزَّمانُ مَن رَفَعناهُ ارتَفَع وَمَن وَضَعناهُ اتَّضَع
ترجمه اين جمله مأثوره, در متن آمده است; ولى ياد كردنى است كه (ثَعالبى) در (اَلتمثيل و المُحاضره)١٨ آن را با تقديم و تأخير ضبط كرده است.
ص٧٣: اِذا غامرتَ فى شرَفٍ مرومٍ
فَلا تَقنَع بِما دون النِّجومِ
فَطَعمُ الموت فى امرٍ حَقيرٍ
كَطَعمِ الموت فى امرٍ عَظيمِ
معنى اين دو بيتِ (مُتَنبيّ) كه در برخى از كتب قديم ما ـ با اختلاف در الفاظ ـ آمده است; به تقريب چنين است: آنگاه كه انجام كارى را خواستى, به پايين تر از ستارگان, خرسند و قانع مباش!
زيرا مزه مرگ در كارى خُرد و حقير, همانندِ مَزه آن, در كارى بزرگ است.
ص٧٤: سَكَتَ ألفاً وَنَطَقَ خلفاً; هزاران بار ساكت بود و آنگاه كه به سخن گفتن درآمد; سخنان ناروا و بى مايه گفت.
ص٧٤: وَالحُبُّ ما§مَنَعَ الكَلامَ الألسُنا§: معنى اين مَثَل سائر كه در اصل, مصراعى است (متنبّى) چنين مى شود: دوستى (يا: عشق راستين) آن است كه زبان عاشقان ا, از سخن گفتن باز دارد.
ص٧٤: اَلدّولَةُ إتّفاقات حَسَنة; نيكبختى, پيشامدهاى خوش باشد.
ص٧٧: مَن لَم يُؤدِّبهُ والداهُ
أدَّبَهُ الليلُ وَالنَّهارُ
كسى را كه پدر و مادر نتوانند فَرهيخته كنند; روزگار, وى را ادب مى آموزد.
ابن يمين گويد:
هركه را اُمّ و اب ادب نكند
گردش روز و شب ادب كندى
ص٨٥: سَوف تَرى اِذا انجلى الغُبارُ
أفَرَس تحتكَ أم حِمارُ:
هنگامى كه گرد و غبار فرو نشيند; خواهى ديد كه اسبى به زير رانِ خود دارى يا بر خَرى نشسته اى. در رساله (عينيّه) از مجموعه آثار فارسى احمد غزّالى ترجمه منظوم زير مندرج است١٩
چون بنشيند غبار, شك برخيزد
كاسب است به زير رانت يا لاشه خرى
ص٨٧: ففى فُؤاد المُحِبِّ نارُ هَوى
اَحَرُّ نار الجَحيم اَبرَدُها:
در دل دوستدار, آتش عشقى است كه سرد شده آن, از آتشِ دوزخ, سوزنده تر است. سعدى گويد:٢٠
آتشكده ست باطن سعدى ز سوز عشق
سوزى كه در دل است, در اشعار بنگريد
ص٨٨: العَيرُ يضرطُ وَالمكواةُ فى النّارِ: خر, تيز مى دهد; در حالى كه آلت داغ كردن بر روى آتش است.
ص٨٨: يا راقِدَ اللّيلِ مَسروراً بِاَوّلهِ
اِنَّ الحَوادثَ قَد يُطرِقنَ اَسحارا
اى كسى كه در اوّلِ شب, شادمان خوابيده اى; آگاه باش! همانا كه حادثه ها, در سحرگاهان, روى مى دهد.
ص٩٠: سَتبدى لَكَ الاَيّامُ ماكُنتَ جاهلا
وَيأتيك بِالأخبار مَن لَم تُزَوّدِ
بزودى, روزگار, آنچه را براى تو آشكار مى كند كه نمى دانى و كسى خبرها را براى تو مى آورد (كه براى خبر آوردن) تو, به او توشه اى نداده باشى.
ص٩١: مَن اَكَلَ القَلايا صَبَرَ عَلى البَلايا: آن كس كه گوشت هاى بِرشته سنگين و ناگوار را خورَد; بايد بر سختى هايش شكيبا باشد.
ص٩٤: دَع ذكرهنّ فَما لهنّ وَفاءُ
ريحُ الصّبا وَعهودُهنّ سَواءُ:
فرو نِه يادِ آنها را, چه آنان را وفايى نيست. باد صبا و پيمان هاى آنها (در ناپايدارى) همانند است. بيت منسوب است به عليّ بن ابى طالب(ع) و در شرحى خطّى بر ديوان آن بزرگوار (يا ديوان منسوب بدان حضرت) اين بيت فارسى ديده مى شود:
(بمان ذكر زنانِ بى وفا را
كه عهد جمله, چون باد صبا شد)
ص٩٥: اَلنّساءُ حَبائلُ الشّيطان; زنان, دام هاى ديوند.
ص٩٨: كَأنَّ نُجومُ اللّيلِ خافَت مَغارةً
فَمَدَّت عليها مِن عَجاجَتِهِ حُجبا٢١
گوئيا ستارگان شبِ ديرنده, از بيمِ آن غارت شوند; بر روى خود پرده اى از غبار كشيدند.
ص١٠١: فَيالَيتَ ما بَينى وَبَينَ اَحِبَّتى
مِن البُعدِ ما بَيّنى وَبَين المَصائب
اى كاشكى ميان من و دوستان من, همان اندازه, دورى بود كه ميان من و بلاهاست.
ص١٠٤: اَصَبتَ فَالزَم وَوَجَدَت فَاغنَم; رسيدى لازم دار و يافتى, غنيمت شمار!
ص١٠٦: رَقَّ الزُّجاج و رقّتِ الخَمرُ
فَتَشابَها فَتشاكل الاَمرُ
فَكَأنَّها خَمر ولا قَدَحُ
وَكَانَّها قدحَ ولا خَمرُ
جام و باده, هر دو لطيف و همانند شدند; پس امر مشتبه گرديد,
آنگونه كه پندارى, شراب هست و قدح نيست, يا اينكه گمان كنى كه قدح هست, ولى شراب نيست. مضمون اين دو بيت مشهور (صاحب بن عبّاد) را در آثارِ خامه شاعران فارسى گوى نيز توان ديد, (كوكبى مَروزى گويد٢٢:
قدح و باده, هر دو از صَفوت
همچو ماه دو هفته داد اثر
يا قدح, بى مى است, يا ميِ ناب
بى قدح در هوا, شگفت نگر!
(كسايى مروزى گفته است٢٣:
وان صافيى كه چون به كفِ دست بَرنهى
كف از قدح ندانى, نى از قَدَح نَبيد
(غضايرى رازى) مى گويد٢٤:
باده به من داد و از لطافت گفتم
جام به من داده و ليك باده نداده است
(فخرالدين ابراهيم عراقى) چنين گفته٢٥:
از صفاى مى و لطافت جام
درهم آميخت رنگ جام و مرام
همه جام است و نيست گويى مى
يا مدام است و نيست گويى جام
استاد سخنوران فارسى گوى ـ سعدى ـ هم سروده است٢٦:
در آبگينه اش آبى كه گر قياس كنى
ندانى, آب كدام است و آبگينه كدام
ص١١٢: شاوِروهنَّ وَ خالِفوهنَّ; با زنان مشورت كن امّا خلافِ گفته آنان عمل نماى!
ص١١٥: خَيرُ الطُّيور على القُصورِ وَ شَرُّها
يَأوِى الخَرابَ وَيَسكُنُ النّاؤُسا
بهترين پرندگان, آنها هستند كه بر كاخ ها نشينند و بدترينشان, آنها كه, به ويرانه ها پناه مى برند و در گورستان گَبران ساكن شوند.
ص١٢٠: شَقائقُ يَحمِلنَ النَّدى فَكَاَنَّها
دُمُوعُ التَّصابى فى خُدُودِ الخَرائدِ
گل هاى شقايق است كه قطره هاى باران و شبنم بر آنها مى نشيند و آن قطره ها, مانند قطره هاى اشك دوران جوانى و عاشقى است كه بر گونه هاى زنان شرمگين مى نشيند.
ص١٢٥: وَ اُلقى حبلى على غاربى
وَأسلُك مسلَك مَن قد مَرَج
فَان لامنى القَومُ قُلتُ اعذِروا
فَلَيس على اعرجٍ مِن حَرَج
گزارنده ناشناخته (مقامات حريرى), دو بيت را اينگونه به فارسى برگردانده است:٢٧
(و مى افگنم رشته خود را بر كوهان خود و بروم راه آنكه خود را به چرا گذاشت.
اگر ملامت كند مرا گروه, گويم: معذور داريد كه نيست بر لَنگ, هيچ ننگى).
ص١٢٥: لَيس الخبر كَالعَيان; شنيدن كى بود مانند ديدن!
ص١٣٢:اِذا صحّ [نِلتُ] مِنك الوُدُّ فَالمالُ هَيِّن
وَكُلَّ الَّذى فوقَ التُّراب تُرابُ
شعر در ديوان متنبّى٢٨ با (اذا نِلتُ) شروع مى شود كه اصحّ مى نمايد:
چون دوستى تو را, به دست بياورم; آنگاه مال و توانگرى, سست و ناچيز است و هرچه كه بر روى اين خاك است, خاك است. يا:
هرگاه دوستى تو به دست آيد, مال خوارمايه گردد و هرچه بر روى خاك است, چون خاك بى ارزش شود. افزودنى است كه محشى (تاريخ وصّاف)٢٩ شعر را, از آنِ (ابو فراس الحَمدانى) دانسته است.
ص١٣٤: يا اَعدَلَ النّاس الاّ فى مُعامَلَتى
فيك الخِصامُ وَ انتَ الخَصمُ وَالحَكَمُ
اى دادگرترين مردمان جز در معامله با من. دعوى من, در باب توست, چه هم تويى خصم و هم تويى داور.
ص١٣٥: فَتَبَسَّم النيروزُ يُوقِظُ بِالنَّدى
وَردَ الرّياض مِن النُّعاس الفاتِر
وَ كَأنَّما ينهلُّ عن قطر الحَيا
فيها صِغارُ اللؤلؤ المُتَناثرِ
نوروز, هنگامى كه گل هاى سرخ باغ را با باران خود, از خواب سبك, بيدار مى سازد, لبخند مى زند. گويا, قطره هاى باران كه بر روى آنها مى ريزد, دانه هاى مرواريد خُرد پراكنده است.
ص١٣٥:فَكَانَّما قَد دُبّحت اَكنافُها
بسبائبٍ مِن كلِّ وشيٍ فاخر
گوئيا, پيرامون آن باغ, با كتان هايى نازك, از جنس جامه هاى نگار كرده گرانبها, آراسته شده است.
ص١٤٠: وَالفُرَص تَمُرُّ مَرَّ السّحابِ; فرصت ها. همانند گذشتن ابرها (به سرعت) مى گذرند.
ص١٤٥: فَاِنَّ الجُرحَ يَنفِرُ بَعدَ حينٍ
اذا كانَ البِناءُ عَلى فساد
بى گمان, زخم, پس از چندى, ورم مى كند;اگر, اساس درمان, بر تباهى باشد.
ص١٤٩: رَمانِى الدَّهرُ بِالارزاء حَتّى
فُؤادى فى غِشاء مِن نِبالِ
فَصِرتُ اذا اَصابَتنى سِهامُ
تَكَسَّرَت النِّصالُ على النِّصالِ
روزگار, براى پشت باز نهادَنَم, به من تير انداخت; تا آنجا كه قلب من, در پرده اى از تيرها (ى حوادث) پوشيده شد. بر اثر اصابت تيرها, چنان شده ام كه اگر تيرى به بدنم بخورد; نوكِ تيزِ آن نيز, به پيكان تيرهاى پيشين مى خورد و مى شكند.
ص١٥٢: اَلوَلدُ مَبخلة مَجبنَة مَحزَنة; فرزند (سببِ) بخيلى, بد دلى و اندوه است.
ص١٥٣: اَلظُّلمُ نار فَلا تُحقِر صَغيرَتَه
فَرُبَّ جَذوَةِ نارٍ اَحرَقَت بَلَداً
ستم, همانند آتش است. پس, مقدار كمى را هم از آن, كوچك و خوار مشمار! چه بسا, پاره اى از آتش كه شهرى را بسوزاند.
ص١٥٤: (و نيز ص٢٦٤): التَّأنّى مِنَ اللهِ وَالعَجَلَةُ مِن الشّيطانِ
ناصرخسرو گويد:٣٠
بر بد مشتاب, اَزيرا شتاب
بر بدى, از سيرت اهريمن است
ص١٥٥: خَلالَكِ الجَوُّ فَبِيضى وَاصفِرى:
بايد افزوده شود كه: اين مصراع كه به صورت (مثل سائر) درآمده است, از بيتى است از طَرَفَة بن العبد كه مصراع اوّل آن چنين است:
يا لَكِ مِن قُبرَةٍ بِمَعمَر٣١
ص١٦٥:اَلجُوعُ يُرضِى الاُسُودَ بِالجِيَفِ; گرسنگى, شيران را به خوردنِ مردار, راضى مى كند. از اشعار بسيار معروف (متنبّى), شاعر تازى زبان شيعى مذهب است كه به صورت (مثَل سائر) درآمده است و مصراع ماقبل آن, چنين است: غَيرَ اختيارٍ قَبِلتُ بِرَّكَ بى٣٢
ص١٦٥: وكادَ الفَقرُ اَن يَكونَ كُفراً; تنگدستى به ناسپاسى منجر مى شود.
(سعدى) در (گلستان)٣٣ آورده است كه: (درويش بى معرفت, نيارامد تا فقرش, به كفر نينجامد كه كاد الفقر…)
ص١٦٦:شَرّ النّاسِ مَن اَكَل وحده; بدترين مردمان, كسى است كه به تنهايى [غذا] بخورد.
ص١٦٧: وَ لِلاَرضِ مِن كاسِ الكِرامِ نَصيبُ; از جام مردمان بزرگوار و بخشنده, زمين را نيز بهره اى است.
منوچهرى گويد:
ناجوانمردى بسيار بُوَد گر نبود
خاك را از قدح مرد جوانمرد نصيب
و خواجه شيراز گويد:
اگر شراب خورى, جرعه اى فشان بر خاك
از آن گناه كه نفعى رسد به غير چه باك
مصراع نخستين اين مثل سائر چنين است: (شربنا واهرقنا على الارض جرعة)
ص١٦٨: وَنَحنُ ابوالضّيفانِ نُكرمُ ضيفَنا
بِالوانِ اِكرامٍ وَ انواعِ انعامِ
ما مهمان نوازيم; مهمان هاى خود را به انواع بزرگداشت و بخشش گرامى مى داريم.
ص١٧٦: اَكرِم بِهِ اَصغَرَ راقت صُفرَتُهُ
جَوّابَ آفاقٍ تَرامَت سَفرَتُه
مَأثورةً سُمعتُه وشُهرتُه
قَد اُودِعَت سِرَّ الغِنَى اَسرتُه
وَقارَنَت نُجحَ المَساعى خَطرُته
وَحُبَّبَت اِلَى الاَنامِ غُرَّتُه
در ترجمه اى كهن از مقامات حريرى ـ كه پيش از اين, به مشخصات آن اشاره شد, ترجمه ابيات مانحن فيه, چنين است:
(چون گرامى است زر زردى كه نيكوست زردى او, برنده كناره هاى عالم, از جا به جاى اندازد سفر او و روايت كرده آوازه او و معروفى او: به درستى كه به امانت نهاده اند سرّ توانگرى در شكن هاى پيشانى او و قرين است با روايى كارها جنبيدن او و دوست كرده اند به خلق سپيدى روى او.)
ص١٨٣: خَليليَّ انّى قَد أرِقتُ وَنِمتُما
لِبَرقٍ يَمانٍ فَاجلِسا عَلاّنيا
دوستانم! من از براى برق يمانى, بيدار ماندم; ولى شما به خواب رفتيد. پس بنشينيد و براى كار خود دليل بياوريد.
ص١٨٤: جَسَّ نَبضى فَقالَ عِشقاً طبيبى
وَيحه مِن اخى علاجٍ مُصيبِ
فَزَجرتُ الطّبيبَ سِرّاً بِعَينى
ثُمَّ ناجَيتُهُ بِحَقِّ الصَّليبِ
پزشكم نبض مرا گرفت و پس گفت: بيمارى تو عشق است. عجبا كه درمان كننده, درد را, به خوبى تشخيص داده بود. مخفيانه, با چشم, پزشك را راندم (پنهانى با چشم به پزشك اشاره اى كردم) سپس نجواكنان او را به حقّ صليب قسم دادم (كه راز مرا فاش نسازد.).
ص١٨٥:تَمَلّكتَ يا مُهجتى مُهجتى
وأسهرتَ يا ناظِرى ناظِرى
لَئن غِبتَ عن مُقلَتى ساعةً
فَوَاللّه ما غِبتَ عَن خاطِرى
وَ فيكَ تعلّمتُ نظمَ الكلامِ
فَلقَّبنى النّاسُ بِالشّاعِر
أيا غائباً حاضِراً فى فُؤادى
سلام عَلَى الغائب الحاضرِ
اى روح من! اى روح من! روانم را از آنِ خود ساختى. اى چشم من! اى چشمِ من! ديده ام را بى خواب كردى. اگر ساعتى از ديده ام بروى, به خدا قَسَم مى خورم كه از خاطرم نخواهى رفت.
پيوند كلام را از عشق تو فرا گرفتم ((مرا معلّم عشق تو شاعرى آموخت)) تا آنجا كه مردم, به من لقب (شاعر) دادند.
اى كسى كه در قلب من, هم غايب هستى و هم حاضر! سلام باد! بر غايبى كه حاضر است.
ص١٨٧:مِراض نَحنُ لَيس لَنا طَبيب
و مهمومون ليس لَنا حَبيبُ
وَ ليس لَنا مِن اللّذات الاّ
اَمانِيَها وَ رُؤيتَها نَصيبُ
بيمار هستيم و ما را پزشكى نيست. اندوهگينم و ما را دوستى نيست.
نصيب ما از لذّت ها, جز از آرزوها و ديدن آنها [چيزى ديگر] نيست.
ص١٨٩: عَلَى الخَبيرِ بِها سَقَطتَ و عَلَى ابنِ بجدَتِها حَطَطتَ
به كسى برخوردى كه بدان كارآگاه است و بر شخصى استاد و همه كاره درآمدى.
ص١٩٠: لَياليَّ بَعدَ الظاعِنينَ شُكولُ
طِوالُ ولَيلُ العاشقينَ طويلُ
شب هاى زندگى من, پس از كوچ كنندگان طولانى و همانند يكديگر است. وَه كه شب عاشقان چقدر ديرنده است.
سعدى نيز گفته است٣٤: شب عاشقان بيدل, چه شبى دراز باشد…
ص١٩٠: يا سائلى عَن قِصَّتى, دَعنى اَمُت فى غُصَّتى
اَحبابُنا قد رَحلوا وَاليأسُ مِنهُم حِصَّتى
اى كسى كه از سرگذشتِ من مى پرسى, مرا واگذار تا از غصه خويش جان دهم. ياران ما كوچ كردند و نصيب من از آنها, نااميدى است.
ص١٩٣: عِشنا اِلى ان رأينا فى الهَوى عَجَبا
كُلَّ الشُّهُورِ و فى الاَمثالِ عِش َجَبا
زيستيم و شگفتى هايى را از عشق, در همه ماه ها ديديم و در امثال آمده است كه: در ماه رجب زندگى كن (تا شگفتى ها بينى , عِش رَجَباً تَرَ عَجباً.)
ص١٩٣: كَم نِعمةٍ لاتستقلُّ بِشُكرها
لِلّه فى طَيِّ المَكارِم كامِنَه
چه بسا نعمت هاى خداوندى كه در بزرگوارى ها پنهان است و تو, براى شكرگزارى از آنها توانمند نيستى.
ص١٩٣: هاتِ الحَديث عَن القَديم والحديث; از كهنه و نو سخن بياور; (بگو!)
ص١٩٤: يا عَزَّ اُقسِم بِالَّذى اَنَا عَبدُهُ
وَلَه الحَجيحُ وما حَوَت عَرَفاتُ
لاأبتَغى بَدَلاً سِواك حَبيبَةً
فَثِقِى بِقَولى وَالكِرامُ ثِقاتُ
وَلَو انَّ فَوقِيَ تُربَةً فَدَعَوتِنى
لأجبتُ صَوتَكِ وَالعِظامُ رُفاتُ
اى عزّه! سوگند مى خورم به كسى كه من بنده او هستم و حاجيان و جمع عرفات از آنِ اوست [كه] من, جز تو, دوستى را نمى جويم. پس به گفته من اعتماد كن كه بزرگواران, از معتمدانند. هرچند, بر روى جسد من, خاك ريخته باشند و استخوان هاى من پوسيده باشد; چون, مرا بخوانى, بى گمان, دعوت ترا اجابت مى كنم.
ص١٩٥:يا صِباحَ الوجوهِ فَاعتَبروا
وَارحَموا كُلَّ عاشقٍ ظُلِما
اى نكورويان! عبرت گيريد و به هر عاشق ستم ديده اى رحم كنيد!
بِذاقَضتِ الايّامُ مابينَ اَهلِها
مَصائبُ قَومٍ عِند قَومٍ فَوائدُ
روزگار در ميان مردمان, اينگونه حكم كرده است كه مصيبت هاى گروهى از مردم, از براى گروهى ديگر, داراى فوايدى است.
(ناصرخسرو) گويد٣٥:
(آنكه ترا محنت او نعمت است
نعمت تو نيز برو محنت است
(اسدى طوسى) نيز گفته است٣٦:
(چنين است و زينگونه تا بد بس است
زيانِ كس, سود ديگر كس است)
ص٢٠٣: اَسمَعَهُ اللّهُ المَسارَّ; خداوند او را بشنواناد, آنچه شادمانى آوَرَد.
ص٢٠٣: لَحا اللّهُ ذِى الدّنيا مُناخاً لِراكبٍ
فَكُلُّ بَعيد الهَمِّ فيها مُعَذَّبُ
خداوند, روى اين دنيا را ـ كه جايگاهى بد است, از براى هر سوارى ـ زشت و تباه گرداند; زيرا هر بلند همّتى در آن, به عذاب است.
ص٢١٧: كُلُّكُم راع وكُلُّكُم مَسؤول عَن رَعيّته: شما نگاه بانانى [ايد] و همه را بَپُرسند به قيامت از رعيّت خويش.٣٧
ص٢١٧: اِن كانَ سَرَّكُم ما قالَ حاسِدُنا
فَما لِجُرحٍ اذا أرضاكُم اَلَمُ
كَم تَطلُبونَ لَنا عيباً فَنُعجِزُكم
وَيَكرَهُ اللّهُ ما تأتونَ وَالكَرَمُ
اگر آنچه رشك برنده ما گفت, شما را شاد مى كند; پس ما را از آن زخم, دردى نيست كه شما را خشنود مى كند. چه بسا, عيبى را در ما, جستجو مى كنيد كه شما را ناكامياب (و ناتوان) مى سازيم. خداوند و بزرگوارى, زشت مى شمارند, آنچه را كه شما مى كنيد.
ص٢٢١: اِنَّ لِلّه بِالبريَّةِ لُطفاً
سَبَقَ الاُمّهاتِ وَالآباءَ
همانا خداوند را بر بندگان خود, مهربانى و شفقتى است كه بر مهربانى و دلسوزى مادران و پدران پيشى دارد.
ص٢٢٩: كَذاكَ اللَيالِى وَ اَحداثُها
يُجِدِّدنَ لِلمَرء حالاً فَحالا
چنين است وضع شب ها و رخدادهاى تازه آنها كه حالى را پس از حالى, براى انسان, تازه مى كنند.
ص٢٣٤: لو كانَ هذا العلمُ يُدرَكُ بِالمُنَى
ما كانَ يبقى فى البَريَّةِ جاهِلُ
در شرح و ترجمه اى مخطوط از ديوان منسوب به عليّ بن ابى طالب(ع) چنين به فارسى برگردانيده شده است:
اگر تحصيل اين علم از تمنّا و هوس بودى
نماندى در همه روى زمين, يك جاهل نادان
ص٢٤٤: أعطَيتَ القَوسَ بارِيَها وَ أسكنتَ الدّارَ بانِيَها
كمان را به كمان تراش دادى و بنّا را در خانه ساكن كردى.
ص٢٤٤: وَ كُلُّ نَعيمٍ بِالفِراقِ مُكَدَّر
وَ اَيُّ نَعيمٍ دام غيرَ مُكَدَّرِ
هر ناز و نعمتى, بر اثر جدايى تيره و ناگوار گردد. كدام نعمت و فراخى است كه بپايَد و تيره نشود.
ص٢٤٦: تَرَكتَ الرّأيَ بِالرَّيِّ: راى [درست] را در شهرِ رى رها ساختى.
ص٢٤٦: وَلَو حُمِّلَت صُمُّ الجِبالِ الَّذى بِنا
غَداةَ افتَرَقنا اَوشَكَت تَتصَدَّعُ:
اگر بارِ اندوه من, در بامدادان جدايى يار, بر كوه هاى بسيار سخت بنهند; تحمّل نكنند و بى درنگ از هم بپاشند.
ص٢٥٠: عَلَى اللّهِ اِتمامُ المُنى فيكَ كُلِّها
ولكن عَلَينا الحمدُ لِلّهِ وَ الشُّكرُ
بر خداوند است كه همه آرزوهاى ترا, برآورده سازد; امّا, بر ما ستايش خدا و سپاسگزارى از او [واجب] است.
ص٢٥٢: مَكِرٍّ مَفِرٍّ مُقبِلٍ مُدبرٍ معاً
كَجلمودِ صَخرٍ حَطَّهُ السَّيلُ مِن عَلٍ
[اسب من, در يك آن] به پيش مى تاخت; سپس, مى گريخت; [آنگاه] رو مى آورد; پس, پشت مى كرد. همانند تخته سنگى سترگ بود كه سيل, آن را از بلندى, به نشيب, فرود آورد. مضمون اين بيت را ـ كه از قصيده لاميّه بسيار معروف اِمرؤالقيس (قِفا نَبكِ…) است و بى شك, مهم ترين (معلّقه), از (معلّقات سبع) و به نظر استاد بزرگ ما, دكتر مهدى حميدى, (بزرگترين قصيده عالَم) است ـ در بعضى از اشعار فارسى توان ديد. (عنصرى بلخى) گفته است:٣٨
(چنان بود كه ز افراز, در نشيب آيد
چو سنگ, كان به نهيبش, برانى از كهسار)
(منوچهرى دامغانى) گفته است٣٩:
(همچنان سنگى كه سيل آن را دراندازد ز كوه
گاه زان سو, گاه زين سو, گه فراز و گاه باز)
و يا در بيت معروف ديگرى از همو:
(تو گفتى كز ستيغ كوه سيلى
فرود آرد همى, احجارِ صد من)
(امير معزّى نيشابورى) نيز در (حركت اسب) مى گويد٤٠:
(فَرى سمند تو, كاندر نبرد, گردش اوست
چو گاه سيل زكهسار, گردش جلمود)
ص٢٥٥: وَمَكايِدُ السُّفهاء واقعة بِهِم
وَعَداوَةُ الكُبراء بِئسَ المُقتَنى)
نيرنگ هاى نابخردان, به خود آنها برمى گردد و دشمنى با بزرگان, بدترين اندوخته [براى دشمنى كنندگان] است.
ص٢٦٢: نونُ الهَوانِ مِن الهَوى مَسروقَة
فصريعُ كُلِّ هَويً صَريعُ هَؤانِ
حرفِ نونِ (هوان), از (هوى) دزديده شده است. پس آغاز هر هوسى, آغاز خوارى و پستى است.
ص٢٦٤: لِكُلِّ ولايةٍ لابُدَّ عَزل
وَ صَرفُ الدَّهرِ عقد ثُمَّ حَلُّ
از براى هر فرمانروايى, به ناگزير, بركنارى است و گردش روزگارا بستن و سپس گشودنى است.
ص٢٦٩: وَ ما هِيَ الاّ جَوَعة قَد سَدَدتُها
وَ كُلُّ طَعامٍ بينَ جَنبيّ واحدُ٤١
بجز گرسنگى نيست كه جلوِ آن را گرفتم. از اين رو [مزه] هر طعامى, در كام من يكسان است.
ص٢٦٩: لاتَستَبِن اَبَداً ما لاتَقومُ بِه
وَلا تُهَيجنَّ فى العرنية (صح: العَريّةِ) الاَسَدا
اِنَّ الزَّنابيرَ ان حَرَّكتَها سَفَهاً
مِن كورِها اَوَجَعَت مِن لَسعِهَا الجَسَدا
هرگز خواهانِ آشكار كردنِ (يا: آشكار شدن) چيزى مشو كه بدان نتوانى پرداخت و شير را در بيشه اش تحريك مكن! اگر, از روى نادانى, زنبورها را در لانه هايشان بشورانى, تن ترا با گزيدنشان, دردناك مى سازند.
ص٢٧٠: لَقَد طَوَّفتُ فى الآفاقِ حتّى
رضيتُ مِنَ الغَنيمةِ بِالاِياب
آفاق را, بسيار گرديدم; تا آنجا كه از غنيمت (به چنگ آوردن), به بازگشت راضى گشتم.
ص٢٧٤: اُفٍّ من الدُّنيا وَاَيّامِها
فَاِنَّها لِلحُزن مَخلوقَه
هُمُومُها لاتَنقَضى ساعَةً
عَن مَلِكٍ فيها و عن سوقَه
يا عَجَباً مِنها وَ مِن شأنِها
عَدُوَّةٍ لِلنّاس مَعشوقَه
تفو بر دنيا و روزگارانش! چه, از براى اندوه آفريده شده است.
غم هايش, لحظه اى از براى فرمانروايان و عوام النّاس ـ كه در آن مى زيند ـ به پايان نمى رسد.
به عجب بايد بود از دنيا و شأن دنيا كه دشمن انسان است و مردمان به آن عشق مى ورزند.
ص٢٧٥: فَاِنَّ حِلمك حِلم لاتَكَلَّفُه
ليس التَكَحُّلُ فى العَينَينِ كَالكَحلِ
همانا شكيبايى تو [نوعى از] شكيبايى است كه در آن, به تكلّف محتاج نيستى. زيرا, چشم را با سرمه, از سَرِ تكلف سياه كردن, همانند سياهى طبيعى آن نيست.
ص٢٧٨: و فى كُلِّ يومٍ نوبة بعد نوبةٍ
كَاَنّا خُلِقنا لِلنَوَى والنّوائبِ
در هر روز سختى و مصيبتى است پس از مصيبت و سختى ديگر; گوئيا ما, از براى جدايى و پيشامدهاى دشوار آفريده شده ايم.
ص٢٨٠: فَحَمداً ثُمَّ حَمداً
لِمَن يُعطى إذا شُكِرَ المَزايا
مى ستايم ستودنى و باز ستودنى و باز ستودنى, آن كسى را كه ـ چون او را شكر كنند ـ افزونى ها دهد.
ص٢٨٥: يا عاذِلَ العاشقين دَع فِئةً
اَضَلَّها اللّهُ كَيف تُرشِدُها
ليس يُحيِكُ المَلامُ فى هِمَمٍ
اَقرَبُها مِنك عنكَ اَبعَدُها
اى ملامت كننده عاشقان! آن گروه را واگذار كه خداى گمراهشان كرده است; چگونه آن طايفه را ارشاد توانى كرد؟ همانا سرزنش تو در ايشان, اثر نمى كند; چه, نزديك ترين آنها, به تو در انديشه ات, در واقع, دورترين آنها از توست.
ص٢٨٦: اَلعِلمُ فيه جَلالة وَ مَهابَة
وَالعلمُ اَنفعُ مِن كُنُوز الجَوهر
تَفنَى الكُنُوز على الزَّمانِ وَعَصرِه
والعلمُ يَبقى باقياتِ الاَدهُر
دانش است كه در آن بزرگى و شكوه است. دانش, سودمندتر از گنج هاى مالامالِ از جواهر است. گنجينه ها, به مرور زمان, فنا و ناچيز مى گردند; ولى دانش, جاودانه مى پايَد.
ص٢٨٧: رضينا قِسمَةَ الجَبّارِ فينا
لَنا عِلم وَ لِلاَعداء مالُ
فَانّ المالَ يَفنى عن قريبٍ
وَ اِنَّ العِلمَ باقٍ لايزالُ:
خرسنديم كه خداوند, دانش را نصيب ما و مال را قسمت دشمنان ما كرده است.
همانا, مال به زودى ناچيز مى گردد; در صورتى كه, دانش, جاودان, پايدار مى ماند.
ص٢٨٩: تَمَرُّ مَرَّ السّحاب و تَسيرُ سَيرَ الشِّهاب; مى گذرد مانند گذشتن ابر و سير مى كند, چون سير كردن شهاب.
ص٢٨٩: اِنَّ اللَيالى لَم تُحسِن اِلى اَحَدٍ
الاّ اساءت اليه بعد اِحسان
شبها (=روزگار) به كسى نيكويى نمى نمايد; مگر اينكه, پس از خوبى, به او بدى كند.
ص٢٨٩: انَّ القَذَى يُؤذِى العُيُونَ قَليلُهُ
وَلَرُبَّما جَرَحَ البُعوضُ الفِيلا
همانا, خاشاك, چشم ها را مى آزارد; اگرچه كم و كوچك باشد. چه بسا كه پشه هاى خُرد, فيل را زخمى كنند. (سعدى) هم فرموده است٤٢:
(پشّه چو پُر شد, بزند پيل را
با همه تنديّ و صلابت كه اوست)
ص٢٩٠: اَلاُمّهات اَعلمُ بِاَبنائِها; مادران, نسبت به فرزندان خويش, داناتر [از ديپاورقي:
١. ر.ك: مجلّه يغما, سال هشتم و نهم (رودكى و سندبادنامه)
٢. امثال و حكم, ج٣, ص١٦١٣ و مابعد.
٣. همان, على اكبر دهخدا, ج٣, ص١٦١٤, س٤ ـ٥.
٤. همان, ص٢٤٨.
٥. ديوان ناصر خسرو, به تصحيح مجتبى مينُوى, مهدى محقّق, ص٢١٨.
٦. جواهر الاسمار (طوطى نامه), از انتشارات بنياد فرهنگ ايران, به اهتمام آل احمد, ص٧.
٧. ر.ك: غزليّات, طبع فروغى, ص١٩٥ .
٨. از سلسله انتشارات دانشگاه طهران, به تصحيح دكتر جعفر شعار, ص٣٧٧.
٩. تأليف دكتر صفا, ج٢, ص١٩٨, به نقل از (دستور دبيرى), طبع صادق عَدنان اَرزى.
١٠. ر.ك: شعر حريرى درباره مسعود سعد, مجله دانشكده ادبيّات طهران, سال پنجم, شماره چهارم (تيرماه ١٣٣٧ش), نوشته مجتبى مينوى.
١١. لباب الالباب, محمّد عوفى, چاپ سعيد نفيسى, ج١, ص١٣ و مابعد; چهار مقاله, نظامى عروضى سمرقندى, طبع دكتر معين, ص٤٤.
١٢. چهار مقاله, طبع معين, ص٤٦.
١٣. بوستان, چاپ فروغى, ص٢٠٣.
١٤. چاپ بيروت, مطبعة الكاثوليكيّه, ١٨٨٨م, ص٢١٨ .
١٥. برگرفته از ترجمه ديرينه سال (مقامات حريرى) است به فارسى, نسخه نور عثمانيّه, به شماره ٤٢٦٤, مورّخ ٦٨٦هـ.ق., ورق١١; از جمله نسخه هاى خطّى با اعتبارى است كه مرحوم مجتبى مينوى يافته و شناسانده و فيلم و عكسى از آن تهيّه كرده است و در دو چاپى كه از ترجمه مقامات, در طهران شده, از آن استفاده گرديده.
١٦. طبع حبيب يغمايى, ص٦٨.
١٧. چاپ دكتر جعفر شعار, طهران, ١٣٤٨ش, ص١٣٧.
١٨. طبع قاهره, ١٩٦١م, ص١٣٣.
١٩. چاپ احمد مجاهد, از سلسله انتشارات دانشگاه طهران, ١٣٧٠ش, ص٢١٥ .
٢٠. غزليّات, چاپ فروغى, ص١٥٧.
٢١. متن مطابق است با: شرح ديوان المتنبّى, وَضَعَهُ عبدالرّحمن البرقوقى, الجزء الاوّل, ص١٩٥.
٢٢. لباب الالباب, طبع سعيد نفيسى, طهران, ١٣٣٥ش, ص٢٩٧.
٢٣. تاريخ ادبيّات د ايران, دكتر صفا, ج١, ص٤٤٧ و لباب الالباب, چاپ نفيسى, ص٢٧١.
٢٤. تاريخ ادبيّات, فروغى, ص٢١١.
٢٥. ديوان, چاپ دوم نفيسى, ص٣٧٥.
٢٦. غزليّات, طبع فروغى, ص١٩٦.
٢٧. نسخه خطى مورّخ ٦٨٤هـ.ق., در كتابخانه نور عثمانيّه, به شماره ٤٢٦٤, ورق١٤.
٢٨. عبدالرّحمن البرقوقى, مصر, ١٩٣٨م., ج١, ص٣٢٧.
٢٩. طبع هند, ١٣٣٣ق, ص٢١٣.
٣٠. ديوان, به تصحيح مينوى ـ محقق, چاپ دانشگاه طهران, ص٧٥.
٣١. ديوان, تحقيق كرم البستانى, بيروت, ١٣٨٠هـ., ١٩٦١م, ص٤٦.
٣٢. شرح ديوان المتنبّى, عبدالرّحمن البرقوقى, ١٩٣٨م, المجلّد الثانى, صحيفه٢٣.
٣٣. چاپ هند, ١٣٢٧ق. ص٦٢.
٣٤.غزليّات, طبع فروغى, ص١٠٣ .
٣٥. ديوان, چاپ دانشگاه تهران, مينوى ـ محقق, ص٢٦٧.
٣٦. گرشاسب نامه, به تصحيح حبيب يغمائى, ص٣٠٠ .
٣٧. منقول از: شرح فارسى شهاب الاخبار, به تصحيح محمّد تقى دانش پژوه, ص٢٨, فقره ١٦٨.
٣٨. ديوان, به تصحيح دكتر محمّد دبير سياقى, ص١٣٣.
٣٩. همان, ص٤١.
٤٠. ديوان, به تصحيح عباس اقبال آشتيانى, ص١٣٥.
٤١. بيت بر طبق متن (محاضرات الادباء و محاورات الشّعرا والبلغاء, لابى قاسم حسين ابن محمّد الرّاغب الاصبهانى, بيروت, ١٩٦١م, ج٢, ص٦٣٤ تصحيح گرديد.
٤٢. گلستان, طبع فروغى, ص١١٠.
٤٣. الشّوارد, عبداللّه محمّد بن خميس, ١٣٩٤ق, ج١, ص١٣٨.
٤٤. مورّخ جمادى الاخر, ٦٨٦ق, ورق١٣.
٤٥. ديوان, تصحيح دكتر دبير سياقى, ص٢ .